تبلیغات
خانه مریم بانو - مطالب تیر 1394
بلاخره با یه پست هنری اومدم پیشتون!
اینا کوسن هایی هست که جدیدن دوختم با کمک مامان نازنینم. خییییییییلی دوستشون دارم و برای پیدا کردن پارچه شون کل بازار پارچه فروش های دزفول رو  گشتم چون میخاستم یه پارچه ای بخرم که هم خیلی شاد باشه هم چروک نشه.
اسم پارچه زرده مخمل نوبوک هست. خیلی دوست داشتم قرمز و نارنجی هم از همون پارچه گیرم بیاد ولی متاسفانه نبود!!
ولی خیلی باهم دیگه ست شدن و واقعن دوستشون دارم
اینم عکساش 

همونطور که تو عکس میبینید، کوسن های قرمز و زرد، 2رو دوخته شدن. این ایده ی خودم بود و میخاستم یه چیز خاصی از آب دربیاد
راستی پریروزا با دستور فوق العاده ی کافه بانوی گل "پان اسپانیا" درست کردم که خیییییییییییییییییییییلی خوشمزه شد و پیشنهاد میکنم حتمن درست کنید
این لینک به دستورش و اینم عکسش

لطفن به صفحه ی اینستاگرامم سر بزنید و خوشحالم کنید



طبقه بندی: کارهای هنری، 

تاریخ : سه شنبه 30 تیر 1394 | 10:06 قبل از ظهر | نویسنده : مریم بانو | هنر نوشته

گاهی وقتا یه چیزایی تو زندگی آدما پیش میاد که همه ی محاسباتشو به هم میزنه... همه ی مقدساتشو زیر سوال میبره... همه ی باورهاشو له میکنه ...

تو این لحظات از همه مظلوم تر میدونی کیه؟

 

خدا

 

خدا همیشه دیوارش کوتاهه. از همه کوتاه تر

انقد کوتاه که تا همه چی به هم می ریزه همه ی تقصیرارو میندازیم گردن اون که چرا نشد و چی شد که اونجوری شد..

اونم آروم و با حوصله حرفامونو گوش میده..

کلمه به کلمه..

بعد بهمون میخنده

میگه آخه چرا فکر کردی من نمی تونم کمکت کنم؟ من تورو خلق کردم که کمکت کنم حالا چرا فکر میکنی باید تنهات بذارم اونم تو وقتی که بیشتر از همیشه بهم احتیاج داری

ولی ما داد میزنیم.. انقد مشکلاتمونو فریاد می زنیم که صدای خدا به گوشمون نمیرسه

خدا ولی

ناامید نمیشه.. بازم میاد پیشمون میشینه، دستمونو میگیره، نوازشمون میکنه، اشکامونو پاک میکنه

ولی ما چون خیلی ناراحتیم چشمامونو بستیم و داریم گریه میکنیم و داد میزنیم

بلاخره از اینهمه گریه کردن خسته میشیم

انقد داد زدیم که صدامون در نمیاد

انقد چشمامون بسته بودن، که مجبور میشیم بازشون کنیم

بعد یهو میبینیم که خدا نشسته کنارمون

آرووووووم و متین و ساکت

با اینکه دیگه جونی برامون نمونده ولی با یه اعتراض بهش میگیم پس اینهمه مدت کجا بودی؟؟

اونم می خنده و میگه: همینجا پیشت

ما هم عصبانی تر می شیم و میگیم : پس چرا من ندیدمت؟؟

خدا بازم لبخندی میزنه و میگه: چون چشماتو بسته بودی و داشتی گریه می کردی..

واااااااای داره راست میگه.... یهو لحنمون عوض میشه..دیگه طلبکار خدا نیستیم.. میفهمیم کوتاهی از خودمون بوده.. خودمون نخاستیم ببینیمش

ولی بعد دوباره با یه لحن از خود راضی بهش میگیم: اگه دوستم داشتی چرا صدام نکردی؟ چرا دستمو نگرفتی؟؟

دستای مهربونشو میذاره رو شونه های ما و میگه: داشتی داد میزدی عزیزم. من خیلی صدات کردم، ولی نشنیدی. اومدم کنارت وایسادم ولی ندیدی. دستاتو میخاستم بگیرم ولی دستمو پس زدی..

وااااااای چه خجالت آور.. دلمون میخاد زمین دهن باز کنه و ما بریم توش! خوب که نگا میکنیم یادمون میاد که چقد میخاسته کمکمون کنه و ما نخاستیم، نذاشتیم !! یادمون میاد که انگار اون وقتایی که داشتیم داد می زدیم، یه صدای آروم و مهربون، دائم داشته صدامون میزده ولی ما نشنیدیم..

حالا وقتشه..

سرمونو میذاریم رو شونه ی خدا و هاااااااااااااااای هااااااااااای گریه میکنیم..

با هق هق هامون بهش میگیم: خدایا تو راست میگی.. من حواسم نبود.. تو بودی..تو هستی.. خدایا ببخش که حواسم ازت پرت شد.. ببخش که این دنیا منو بازی داد.. تو منو آوردی اینجا که بزرگ بشم ولی من هر روز حقیر تر شدم.. خدایا میدونم که به خودم بد کردم.. خدایا تو خودت تو قرآن بهم گفتی که هر خیری که بهم میرسه از جانب توئه و هر بدی که بهم میرسه نتیجه ی اشتباهات خودمه.. پس تو هوامو داری که با همه ی بدی هام بازم خیر میذاری سر راهم.. خدا منو ببخش.. دیگه قول میدم فراموشت نکنم

خدا میخنده و میگه: معلومه که بخشیدمت! اگه نبخشیده بودم که این همه مدت پیشت نمی موندم! میخای کمکت کنم؟

آره خدایا خیلی میخام کمکم کنی... خیییییییییییییییییییلی..

باشه. پس بیا یه قولی به هم بدیم

چه قولی؟

من دستتو میگیرم و همیشه کنارتم. تو هم قول بده که دستمو ول نکنی. وقتی به مشکلی برخوردی، بیخودی داد و فریاد راه نندازی که صدای منو نشنوی. نمیخاد از هیچکس کمک بگیری. من تنها کسی هستم که میتونه بهت کمک کنه. پس غرورتو واسه کمک گرفتن از دیگران خورد نکن. هررررررررر چی خاستی فقط به خودم بگوو بعدش بهم اعتماد کن و همه چی رو بسپار به خودم . اگه بدونم به صلاحته که به بهترین شکل بهت میرسونمش ولی اگه بدونم یک ذره به ضررته یا به دوستیمون لطمه میزنه، ازت دورش میکنم. پس هرچی که بهت دادم ازش راضی باش و بدون که اون به صلاحته و هرچی رو ازت گرفتم بذار ازت دور بشه چون به دوستیمون لطمه میزنه

حالا کمی آروم تر شدیم و میتونیم یه تصمیم عاقلانه بگیریم. همونجوری که سرمون رو شونه های خداس، آروم در گوشش میگیم: خدایا من خیلی فراموشکارم. چیکار کنم که این روز رو یادم نره

خدا با محبت نگاهمون میکنه و میگه: قرآن بخون. اونجا همه چی رو واست گفتم. با معنی بخون که بدونی چی گفتم بهت. لازم نیست روزی 1 جز بخونی، همینکه روزی یه صفحه بخونی و بعد خوب به حرفام فکر کنی، مطمئن باش راهتو پیدا میکنی

.

.

.

مریم عزیزم. خواهر گلم. منم یه بنده ی روسیاه و خطاکارم مث شما. منم تو زندگیم مشکلات بیشماری دارم که یقین دارم بجز خدا هیچکس نمی تونه بهم کمک کنه تا از پسشون بر بیام. منم دارم همه ی تلاشمو میکنم تا به خدا نزدیک بشم. تا خدا ازم راضی باشه چون فقط با رضایت خدا آرامش میگیرم. نمیخام حرفام بوی نصیحت بده چون گفته بودی درد و دل، خاستم بهت بگم هررررررررچی دلت میخاد اینجا بنویس. لازم نیس مشکلتو واسم بگی، منم نمیخام که بدونم. بشین با خودش حرف بزن. فقط خودش میتونه کمکت کنه. منم لحظه های سخت زیاد داشتم... ولی دردمو به خودش گفتم و اون هم دستمو گرفته

کسایی رو میشناسم که انقدر خدا روحشون رو بزرگ کرده که اگه من خدای نکرده، یک درصد مشکلات اونارو داشته باشم از هم میپاشم.. داغوووووووووووووووون میشم.. ولی اون داره مث یه شیر زن با مشکلاتش میجنگه و من از خدا میخام که بهترین ها رو براش مقدر کنه..

تو الان خسته ای.. خسته از راه های اشتباهی که رفتی.. اشکال نداره خواهر خوبم. توکل کن. آروم باش. صداشو بشنو. بذار باهات حرف بزنه. تو هم باهاش حرف بزن. نماز یه راه خوبه. دعا یه راه خوبه. قرآن یه راه خوبه. باهاش قرار بذار. بگو من راضیم به رضای تو. منو بزرگم کن.اشرف مخلوقاتم کن. دستمو بگیر

یقین دارم که دستتو میگیره

 ++ دیشب یه فیلمی دیدم از شهاب حسینی به اسم بیا با من..

حتمن ببینش. اینم آدرس لینکش:بیا با من

 




طبقه بندی: شخصی، 

تاریخ : دوشنبه 29 تیر 1394 | 12:01 بعد از ظهر | نویسنده : مریم بانو | دل نوشته
سلام و صدتا سلام به دوستای گل خانه مریم بانو
عیدتون مبااااااااااااااااااااارک
طاعاتتون قبول درگاه حق
ان شالله که خدا یه عیدی خووووووووووووب به همه مون بده
راستی مهمونای ماهم بدقولی کردن و نیومدن و کلی ضد حال خوردیم..
البته خب راهمون که دوره، نمیتونستم اصرار کنم ولی خداییش دم مادرشوهر گلم گرررررررررم که همه تلاششو کرد که بقیه رو بیاره
راستی رستوران هم که رفتیم نشد عکس بگیرم از غذا
آخه موبایلم که نو بود ترسیدم بعضیا بگن واسه خود نمایی داره اینکارو میکنه
البته یواشکی از پیش غذا عکس گرفتم ولی غذای اصلی رو نشد
تازه غذاشم اصصصصصصصصصصصلن خوب نبود
راستی به امید خدا میخام تو پست آینده درمورد بعضی اپلیکیشن های موبایل مثل واتس اپ اطلاع رسانی هایی کنم
مطالب پست بعدی رو از دست ندید و ویدئو هاشو حتتتتتتتتتتتتمن دانلود کنید
بازم عیدتون مبارک و هر روزتون عید باشه ان شالله








طبقه بندی: شخصی، 

تاریخ : شنبه 27 تیر 1394 | 09:13 قبل از ظهر | نویسنده : مریم بانو | دل نوشته
ماه رمضون هم داره تموم میشه..
خوشا به سعادت روزه اولی هایی که با اون بدن های نحیفشون، این ماه رو روزه گرفتن
خوشا به سعادت مردایی مث همسر و پدرم، که با وجود کار توی گرمای وحشتناک خوزستان، از روزه هاشون غافل نبودن
خوشا به سعادت من که تو این ماه عزیز، بازهم خدا بهم توفیق داد که قرآن بر سرم بذارم و اسم بزرگترین دلایل خلقت عالم رو صدا بزنم و از خدا طلب انسان بودن و انسان موندن کنم
خدایا شکرت بخاطر همه چیزهایی که بهم دادی تا بخشندگیتو درک کنم و همه ی چیزهایی که ازم گرفتی تا یه قدم بیشتر به تو نزدیک بشم
خدایا از درگاهت فقط سلامتی و عاقبت بخیری برای تمام کسایی که این مطلب رو میخونن و تمام کسایی که عاششششقانه دوستشون دارم میخام
خدایا دوستت دارم بی دلیل چون تو خودت همه ی دلیل دوست داشتنی

اول این ماه یه چالشی گذاشتم و سعی کردم تا جاییکه امکانش هست، نگاه های زیباتون رو مهمون سفره های ساده مون کنم
ممنونم که دعوت منو پذیرفتید و به مهمونی ما اومدین تو ماه مهمونی و هر روز تشویقم کردین 

این روزای آخر ماه رمضونم، شرجی ول کن ما نیس!!!
با اجازتون امشب با جمعی از دوستان، افطار رو رستوران هستیم ان شالله
حتمن براتون عکس میذارم
احتمال زیاد فردا یا پس فردا، خانواده شوهرم مهمونمون هستن که از این بابت خیییییییییلی خوشحالم
به زودی به امید خدا میخام یه ست چرمی سفارشی رو که بسیار زیباست شروع کنم و البته درکنارش ترجمه ی یه کتاب مذهبی 500 صفحه ای و تدریس زبان و یه جلیقه بافتنی خوشگل برای همسری رو هم دارم. 
البته سعی ام بر اینه که ان شالله زود به زود براتون مطلب بذارم  و چون این مدت زیااااااااد غذا گذاشتم، دیگه پست های هنری خواهم گذاشت
اینم سفره ی  روز 28 ما  که بعلت رفتن به خرید، خیییییییییلی سریع چیدمش

منو: اسنک قارچ و گوشت فوووووووووووووووق خوشمزه، سس کچاپ، نبات جوش، شربت آناناس، رانی هلو
** نخندین بهم  وقت نکردم اسنک ها رو نصف کنم

این قسمت زندگینامه ی عجیب آ شیخ حسنعلی نخودکی، که قسمت آخرشم هست، خیلی جذابه. پیشنهاد میکنم حتمن بخونیدش
درود و صلوات بر روان پاک این بزرگ مرد..


آخرین قسمت زندگینامه آشیخ حسنعلی نخودکی

طبقه بندی: آشپزی، 

تاریخ : چهارشنبه 24 تیر 1394 | 10:42 قبل از ظهر | نویسنده : مریم بانو | شکم نوشته
بلاخره مذاکرات هم به خوبی و خوشی تموم شد!
یه خسته نباشید جانانه باید به تیم مذاکره کننده گفت که الحق خیییییییییییلی زحمت کشیدن
جریان مذاکرات مث مستاجر قبلی ما میمونه
دوستان اطلاع دارن که ما چه ها کشیدیم ازش ولی طی یه سری مذاکراتی مجبورش کردیم از خونه بره بیرون
این بشر اول از همه تو قرارداد واسش نوشته بودن که وقتی میخاست بلند شه، باید تمام خونه رو رنگ کنه اونجوری که دلخواه صاحبخونه باشه
اولش که اصلن میگفت من قبول ندارم همچین چیزیو 
بعد که پاش ثابت کردیم کلللللللللللللللی اذیتمون کرد و در آخر هم گفت شما راست میگین ولی من این پولو نمیدم حالا برید شکایت کنید
و چون تو کشور عزیز ما، بیرون کردن همچین مستاجرهایی حدااااااااااااقل 3/4 ماه طول میکشه، تصمیم گرفتیم این ضرر رو بپذیریم ولی تا ضرر بزرگتری به خونه نزده بیرونش کنیم...
بماند که وقتی خونه رو تحویل گرفتیم به هییییییییییییییییچ کجای خونه رحم نکرده بود ...
الان جریان این مذاکراتم دقیقن همینه!
همه میدونیم که خیلی چیزا دادیم تا به اینجا برسیم ولی وقتی طرف مقابلت زورگو و نفففففففهم (بلانسبت همه) باشه کاری از دست آدم برنمیاد جز اینکه جلو ضرر بیشتر رو بگیره
ان شالله که هر چی خیره واسه تک تک مردم ایران عزیز پیش بیاد و همیشه سرفراز و با اقتدار باشیم
ماه رمضون هم داره تموم میشه دیگه و من چون واسه عید، از شهرستان مهمون برام میاد این روزا حسسسسسسسسسسابی مشغولم
راستی هنوز هم از محسنین بهمون نزنگیدن و من هر شب اون دختری  که انتخاب کردیم رو تو سن های مختلف خاب میبینم
باز هم تقاضا میکنم اگه در توانتون هست که ماهی حداقل 30 هزار تومن بپردازید، هر چه سریعتر اقدام کنید و دل یه بچه دوست داشتنی رو شاااااد کنید
پریروز همسری اصرار داشتن که برای افطار باید هندی بخوریم و با ادله و مدرک ثابت کردن که ما بیش از یک ساله که سوسیس نخریدیم و خلاصه که با اکراه پذیرفتم چون متاسفانه همسری سوسیس خونگی دوست نداره و بنظرش حتمن سوسیس های بیرون بهترن..
خلاصه که بهشون گفتم اگه خیلی تمایل داری خودت درست کن ولی یه کمک هایی هم بهشون رسوندم نتیجه ش این شد!
سفره روز 26 ماه رمضون ما
منو: نبات جوش، سوسیس هندی (ما با کوکتل 70 درصد و سیب زمینی پخته و یه کوچولو پیاز سرخ شده درست کردیم. میدونم تو دستور اصلیش فقط سیب زمینی و سوسیسه ولی همسری اینجوری میپسندن) خیار شور گوجه فلفل دلمه، سس تند، دلستر

البته به شششششششششدت توصیه میکنم از خوردن این غذاها پرهیز کنید!

و اما سفره ی دوست داشتنی دیروز!

منو: پلو و قرمه سبزی، ماست و ترشک آلبالو بدون سرکه ی خودم پز، نبات جوش، آب آلبالو
از همه ی دوستان روزه دار عذذذذذذذذذذذر میخام. والا بخدا نیتم خیره و میخام دوستان ایده بگیرن! نفرینم نکنید

تو این روز های آخر ماه خیر و برکت، دعا برای ظهور امام زمان و شفای بیماران و مردم مظلوم یمن و فلسطین فراموشمون نشه
راستی اگه می خاید تو ثواب یه ختم صلوات وبلاگی شریک بشید که مهلتشم تا آخر ماه رمضون بیشتر نیس، حتمن به اینجا یه سری بزنید

زندگینامه آشیخ حسنعلی نخودکی

طبقه بندی: آشپزی، 

تاریخ : چهارشنبه 24 تیر 1394 | 09:46 قبل از ظهر | نویسنده : مریم بانو | شکم نوشته
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.